قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3687
تاريخ الفي ( فارسى )
زياده مىشد و مهمّ فتح خوارزم صورت نمىگرفت ، ايلچى [ ى ] نزد چنگيز خان - كه در آن روزها بعد از فتح نخشب و ترمذ و بلخ به حدود طالقان آمده آن را محاصره داشت - فرستادند و حقيقت حال را معروض نمودند . چون بر چنگيز خان ظاهر شد كه سبب اينهمه توقّف و فتح ناشدن خوارزم مخالفت برادران با يكديگر است ، بسيار آزردهخاطر گشت و اوگتاى ، پسر كوچك ، را مقدّم سپاه گردانيد و فرمود كه همه مطيع فرمان او باشند و از فرمودهء او تجاوز ندارند ؛ چرا كه او در ميان فرزندان چنگيز خان به كمال عقل و كياست امتياز تمام داشت . و چون اين حكم چنگيز خان رسيد ، اوگتاى مهمّ را از پيش خود گرفته ، با برادران و سپاهيان آنچنان سلوك از روى هموارى و ملاطفت نمود كه همه ترك نفاق و اختلاف كرده در مقام فرمانبردارى شدند و در عرض هفت روز خوارزم را فتح كردند . و در تاريخ حافظ ابرو مسطور است كه چون پسران چنگيز خان آوازهء شيخ الاسلام شيخ نجم الدّين كبرى « 1 » را شنيده بودند ، قبل از آنكه شهر را فتح كنند كس پيش آن بزرگوار فرستاده پيغام دادند كه « ما عزم گرفتن خوارزم داريم و يقين است كه تمامى اهل خوارزم كشته خواهند شد . تو مردى بزرگى ، از ميان آن قوم بيرون آى و به ما بپيوند كه ما نمىخواهيم در ميان عوام آسيبى به تو رسد . » شيخ در جواب فرمود كه « مدّت هفتاد سال در امن و فراغت ميان اين قوم بودهام . امروز ايشان را در زحمت و بلا گذاشتن و خود سلامت گزيدن از مروّت دور است . » و از مقدّمهء ظفرنامه و جامع التواريخ « 2 » ظاهر مىشود كه اين پيغام را چنگيز خان به شيخ داده بود و آن جواب شنيده « 3 » . على اىّ حال ، شيخ در آن ميان به قتل رسيد . و در اكثر تواريخ معتبره مسطور است كه چون خوارزم فتح شد ، مردم آن شهر را از مرد و زن به صحرا راندند و از ارباب حرف و صناعت ، صد هزار مرد را جدا كرده به بلاد شرقى و ديار مغولستان فرستاده ، چنان كه گويند در حدود مغولستان چندين مواضع است كه از اهالى خوارزم معمور شدهاند . و در آنجا به فراغتبال [ روزگار ] مىگذرانيدند . و زنان جوان و كودكان را به اسيرى گرفتند و باقى خلايق را بر لشكر مغول قسمت كردند و حكم فرمودند كه
--> ( 1 ) . نام شيخ ، احمد بن عمر الخيوقى است . چون در وقت تحصيل با هر طالب علمى كه بحث مىكرد . بر وى غالب مىآمد او را « طامه كبرى » لقب دادند ، بعد از آن از كثرت استعمال « طامه » را انداخته « كبرى » گفتند . او را شيخ ولىتراش نيز گويند ، چون نظرش بر هركه افتادى به مرتبهء ولايت رسيدى . - خواندمير ، حبيب السير ، ج 3 ، ص 35 . ( 2 ) . چاپ محمّد روشن ، ج 1 ، ص 516 . ( 3 ) . و صاحب روضة الصفا مىنويسد كه به وى گفتند با ده نفر . . . با صد نفر و . . . هزار نفر از نزديكان خود بيرون آيد و جان خود و همراهان را حفظ كند . ليكن نپذيرفت ، و سرانجام خود با اصحاب و احباب به شهادت رسيد . - چاپ زرياب خويى ، ص 851 .